تبليغاتX
خسته از زندگی

خسته از زندگی


رسم این شهر عجیب است بیا بر گردیم
قصه این قوم غریب است بیا بر گردیم
آن که یه روز دل به نگاهش سپر دیم
خنده هایش سرد و غریب است بیا بر گردیم
 
پسرکی دو خط موازی بر روی تخته کشید...
خط اول به دوم میگه من و تو می تونیم زندگی خوبی داشته باشیم
دومی قلبش تپید و لرزان گفت...
بهترین زندگی رو...
در این زمان معلم فریاد میزنه که دو
خط موازی هیچگاه به هم نمیرسن
و بچه ها هم تکرار کردن...
مگر این که یکیشون برای رسیدن به اون یکی خودشو بشکنه...
و حالا من خودمو شکستم...
 
عاشقت خواهم ماند..............................بی آنکه بدانی.
دوستت خواهم داشت...........................بی آنکه بگویم.
درد دل خواهم گفت...............................بی هیچ کلامی.
گوش خواهم داد..................................بی هیچ سخنی.
در آغوشت خواهم گریست...................بی آنکه حس کنی.
در تو ذوب خواهم شد..........................بی هیچ حرارتی.
اینگونه شاید احساسم نمیرد

 

 

اگه یه روز روشنایی آفتاب زمین مرده را بیدار کرد فراموش
نکنیم که دیشب در انتهای یک
تاریکی دل به نور کوچک مهتاب بسته بودیم.

 

مي گويند شيشه ها احساس ندارند.
ولي وقتی روی شيشه بخار گرفت نوشتم
دوستت دارم
     آرام گريست ...
 
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد ....
 
یه روز دل نشست با خودش فکر کرد و گفت : سنگ می شم از این به بعد سنگ شد !
رفت میان سنگ ها نشست اما عاشق یه سنگ شد
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

الهي * راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر

الهي * چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است

الهي*  ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اي و ما همه هيچ كاره ايم و تنها تو

كاره ای

الهي*  چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم

الهي* خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مدّ است

الهي* ناتوانم و در راهم و گردنه هاي سخت در پيش است

(اي خداي مهربون تنها از تو ياري مي خواهم)

اگر چشمان من درياست

تـويي فــانوس شبهـايش

اگــر حرفي زدم از عشـق

تــويي معنــا و مـفهومش

بايد ما شويم...
تا هستيم بايد باشيم? 
 و براي بودن بايد دوست داشت

و براي دوست داشتن بايد

عشق ورزيد

و براي عشق ورزيدن بايد

من و تو ما شويم...

يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن قايم باشك بازي مي كردن.

نوبت به ديوونگي كه رسيد  همه رو پيدا كرد اما هر چه گشت اثري از عشق نبود.

فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته گل سرخ قايم شده  ديوونگي رو خبر كرد

و ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو كرد  صداي فرياد عشق

بلند شد.

وقتي به سراغش رفتند  ديدند چشمانش كور شده است و ديوونگي كه خودش را

مقصر مي دونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهي كند  و از اون روز به بعد

وقتي كه عشق به سراغ كسي ميره چون ديوونست و چون كوره بديها ي

معشوقش رو نمي بينه.....


(سعي کنيم که واقعيتها رو ببينيم چون سختيهاي زندگي رو مي تونيم با واقعيتها

شيرين کنيم )

دوست دارم باتو باشم همدم شبهاي تارم

شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم

اي مونس تنهاييم ... اي مهربانترين مهربانان  ... اي تنهاترين همراز زندگيم

بيا تا با هم بيداد را نابود کنيم  و زندگيمان را سرشار از سرور و شادي کنيم ، با هم

زندگيمان را پر از عشق کنيم و تا قله خوشبختي پيش رويم

به نام آنکه ناقوس عشقش در کليساي وجودم آهنگ آشنايي مي نوازد

 

سلام ، سلام به کسي که براي اولين بار دروازه هاي قلبم را گشود تا شاهزاده

شبهاي دريايي من گردد ، سلام به کسي که با تيرگي نگاهش چنان قلبم را خونين

ساخت که توان اعتراض به آن را نداشتم و خلاصه زيباترين سلام را بر بال زيباترين

پرستوي آسمان قلبم مي نويسم و تقديم حضور پر مهرت مي کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

 

نشان به آن نشان که من هیچگاه برای هیچ چیز نشانه نمی گذارم

و اصولا فرق بین نشان و نشانه و نشانی را نمی دانم

و آن نشانه هایی را که گویند خداوند در اطراف انسانها مقرر کرد تا بلکه ایمان بیاورند و آگا ه شوند را درک نکرده ام و احتمالا آگاه نیز نشدهام

نشان نشانی من گاه بودنم است که بی نشانی اش از با نشانی اش بهتر می نماید

نشانی من گاه دختر بودنم است

که دوست دارم به کل نشانی اش را گم کنم و به کسی نشانش ندهم

من هیچ گاه نشانه های زندگی را در خود نیافتم که از نشان زندگی با تو سخن گویم

نشانه گیری من هیچ گاه دقیق نبوده تا لا اقل مرگ را نشانه بگیرم

نشانه های من همیشه به جاهایی نشانده شده که نباید

نشان به آن نشان که من هیچ گاه برای هیچ چیز نشانه نمی گذارم

نمیدانم چرا امروز از این نشان به ان نشان به دنبال نشانی

نشانی هرچند کوچک برای زندگی گشتم......

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

خدا دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

تنهایی

وقتي ديگر کسي را نداشتم تو امدي از تمام زندگي بريده بودم که تو امدي نمي دانستم چگونه باز زندگي کنم همين که خواستم بروم تو امدي ديگر شادي نداشتم و غم و شادي برايم يکي بود شادي را يافتم وقتي تو امدي من نيز به تودل بسته بودم تا بداني غير از تو کسي را نخواستم تا تو امدي تنها خزان: برايم دل خوشي بود بهاررا يافتم وقتي تو امدي بيخود نبود که منتظرت بودم مي دانستم که مي ايي و تو امدي به گلها گفتم بشکفند اينک براي شکفتن گلها تو امدي

 

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست *** هر کس نغمه خود خواند و از صفحه رود

صحنه پیوسته به جاست

*خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد*

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

نظر یادتون نره دوستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

گریه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

بیا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط مسعود  | 

دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

 

نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم
گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم
 شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميكنم
رفتم كنار پنجره ديدم تو را با بگذريم
 چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم
من
عاشق
چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
 دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم
تو التماسيم مي كني جوري فراموشت كتم
با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم
گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي
 رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم.
-------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

 دوستت دارم چون توارزش دوست داشتن را داري! دوستت دارم همچوطلوع خورشيد در سحرگاه عشق! دوستت دارم چون تو روميخواهم وتو نيز مرا ميخواهي! دوستت دارم ازتمام وجودم،با احساس پراز محبت وعشق! دوستت دارم بيشتراز آنچه تصور مي کني! دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد! دوستت دارم تاحدي که قلبم واحساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن رانسبت به تو داشته باشد! دوستت دارم چون توبا باوري عميق درقلب من نشستي و مرا اميد زندگي خود قرار دادي! دوستت دارم چون که ياري ام  به خاطر تو مي نويسم ، به خاطر تو مي خونم ، به خاطر تو زنده ام ، به خاطر خودت ، وجودت ، نگاهت ، غرورت .

 تويي که شدي همه چيزم ، دوست دارم هميشه باهام باشي .

 نمي دوني چقدر دوست دارم ، به خدا نمي دوني ، اگه مي دونستي عجب صبري خدا دارد ! اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عاشق سر گردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم 

زندگي سه چيز است : اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود يادي كه مي ماند و فراموش نمي شود

رفت و چشمانم را برايش خانه كردم بر نگشت
دعاها از دل ديوانه كردم بر نگشت
شنيدم زاهدي مي گفت كو افسانه است
در وفايش خويش را افسانه كردم بر نگشت
زلفهايش را كه روزي مي ربود از من قرار
تا سحر گاهان برايش شانه كردم بر نگشت
تا در آن غربت نسوزد از غم بي همدمي
تار و پودم را برايش پروانه كردم بر نگشت
اين من مسجد نشين
عاشق سجاده را
مدتي هم ساكن ميخانه كردم بر نگشت 
خويشتن را با كسان بيگانه كردم بر نگشت
عاقبت هم در اميد اينكه بر مي گردد او
عالمي را از غمش ويرانه كردم بر نگشت

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

اولین نوشته

 

اصولا پسر ودختر به خاطر دوچیز با هم دوست می شن 1:دوستی و2:سکس(البته بی ادبی نباشه).

اکثر پسرا دنبال دومی هستن واکثر دخترها دنبال اولیی.

پسرها به این فکر می کنن که فلان دخترو مخ کنن و بعدچند بار حرف زدن با طرف و خام کردنش اونو به خونه دعوت می کنن وبعد از یکم دادن مشروب و ویسکی اونو مست می کنن وبقیه ماجرا,واین اصلا درست نیست چون  اون دختر بدبخت میشه, من معتقدهستم که اگه دوستیها بر پایه دوست بودن ودوست داشتن باشه ودوطرفه هم باشه هیچ وقت از هم نمی پاشه وبی پایان است.(تا بعد.نظر یادتون نره)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط مسعود  | 

دوستیهای بی پایان

با سلام به دوستان عزیزامیدوارم حالتون خوب باشه من این وبلاگ رو راه انداختم تا در مورد دوستیهای پسر با دختر وروابطشون با هم صحبت کنیم و امیدوارم شما دوستان چه دختر وچه پسر منو در این کار کمک کنید (ازهمتون ممنون میشم)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط مسعود  |